باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند
بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند
نه راه پیش مانده برایم نه راه پس
پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند
آیینه های دور و برم را شکسته اند
گل های قاصدک خبرم را نمی برند
پای همیشه ی سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند
برچسب :
! شاخه,
،,
امن,
اند,
اند بالم,
اند حالا,
اند حتی,
اند نه,
اند هم,
اند گل,
باید,
برایم,
برم,
برند پای,
تازه,
ترم,
تو,
حرف,
خبرم,
خشک,
خودم,
دهان,
دهند آیینه,
دهند.,
دور,
را,
راه,
ریشه,
سرم,
سفرم,
سنگ,
شکسته,
قاصدک,
مانده,
مرا,
مُفت,
نشان,
نمی,
نه,
نیستی,
های,
هرزه,
هم,
همیشه,
و,
ِ,
پرم,
پس پل,
پشت,
پیر,
پیش,
کرده,
کمرم,
کمک,
کنی,
گو با,
ی
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:20  توسط گم نام
|
www.asheganeh.ir
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 15:18  توسط گم نام
|
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
I can't tell the reason... but I really like you
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
How can you say you love me?
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
I really don't know the reason, but I can prove that I love U
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
Proof ? No! I want you to tell me the reason
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
because your voice is sweet,
صدات گرم و خواستنیه،
because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی،
because you are loving,
دوست داشتنی هستی،
because you are thoughtful,
با ملاحظه هستی،
because of your smile,
بخاطر لبخندت،
The Girl felt very satisfied with the lover's answer
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت
The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
No! Therefore I cannot love you
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
Because of your smile, because of your movements that I love you
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟
NO! Therefore!!
نه!معلومه که نه!!
I Still LOVE YOU...
پس من هنوز هم عاشقتم
True love never dies for it is lust that fades away
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away
این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره
Immature love says: "I love you because I need you"
"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
Mature love says "I need you because I love you"
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"
سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب
حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:54  توسط گم نام
|
عشق ، يعني که تکان خورده و سرپا بشويم زورکي هم که شده در دل هم جا بشويم
دست در دست هم اصلا ندهيم و نرويم مگر آن وقت که ديوانه و تنها بشويم
عينک تيره و تيپ و هيجان و بلوتوث همه جا چشم به راه اس ام اس ها بشويم
عشق ، يعني من و تو ، هيچ نگوييم به هم زير عينک خرکي محو تماشا بشويم
تکيه بر هيچ نهادي ندهيم و خودمان خود کفايي بنماييم و متکّا بشويم
گر که ديديم که پولي به زمين افتاده ست متفاهم ، متبسّم شده ، دولّا بشويم
عشق ، يعني که فقط عاشق پيتزا نشويم گاه برياني و گاهي لازانيا بشويم
نتواند احدي تفرقه ايجاد کند جمعمان را بزند برهم و منها بشويم
آنقَدَر کم شود اين فاصله هامان که شود جلوي تاکسي ِ شهري من و تو ، "ما " بشويم
عشق ، يعني من وتو راز دل هم باشيم نه که مشهور تر از وامق و عَذرا بشويم
چشش از ميوه ي ممنوع ؟ - همين باد حلال ! با همين طنز دلي صاحب فتوا بشويم
عشق ، يعني دل من با دل تو جور شود "بشوم " با " بشوي " جمع شود ، تا " بشويم "
من و تو پنجره هستيم پر از گرد وغبار شيشه را پاک نماييم که زيبا بشويم
نه که آن پنجره باشيم به ماشين ِ طرف وقت آشغال پراني همه جا " وا " بشويم
آنقَدَر صبر که شايد علفي سبز شود پاي هم پير شويم و متوفّي بشويم !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:44  توسط گم نام
|
لـبهـایت را می خواهـم
نـه از برای بـوســه
که برای درمان درد انـتـظارم
آن زمان که امواج صدایت را
تـبـدیـل می کـند بـــه :
دوستـت دارم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط گم نام
|
چهار ساله بودم که از دور و برم اسم خدا را مي شنيدم. کلمه ي جديدي که نمي دانستم چيست! فقط در جستجويش بودم.
مادرم
مي گفت: خدا خيلي مهربان است. او هميشه مواظب توست. مواظب باش کار بدي
نکني که باعث دلخوري اش شود. پس سعي کن هميشه خوب باشي. خدا بخشنده است.
توي کمد لباس قايم مي شدم و از مادرم مي پرسيدم: مامان خدا الان مرا مي بيند؟
مي گفت: هر جا که باشي مي بيندت.
اين بار لباس ها را دور خودم مي پيچيدم و مي گفتم: حالا چي؟
مي خنديد و مي گفت: حالا هم مي بيندت.
همان
لحظه بود که خدا را پيدا کردم، در همان تاريکي کمد لباس. پيرزني مهربان با
موهاي بافته و سفيد، مثل برف. درشت، چاق و پر قدرت. لباس مادربزرگ ها را
به تن داشت با دست هايي توانا که در دست راستش چوب بزرگي بود. چهارزانو
نشسته و نگاه مهربان و معصومش مرا مجذوب خود مي کرد.
خانه اش از چوب
بود. از زمين خيلي فاصله داشت. از پنجره ي خانه اش که نگاه مي کردم، همه
جا آبي بود. پر از آرامش. خانه اش با رنگ هاي خيلي زيبا تزيين شده ولي
خيلي ساده و کوچک.
چقدر دوستش دارم. هميشه تا صدايش مي کنم در کنارم
ظاهر مي شود، با همان فضاي آرام بخش. سرم را روي زانو هايش مي گذارم و او
نوازشم مي کند، گاهي هم اشکهايم را مي بوسد. من نگاهش مي کنم و او هميشه
به من لبخند مي زند، از ته دل مي خندم و گونه هاي شيرينش را مي بوسم. مرا
در آغوش مي گيرد و آن لحظه مي دانم که از هيچ چيز نمي ترسم، هيچ وقت تنها
نيستم.
ولي هيچ وقت حرف نمي زند، دوست دارد از بازي چشم
هاي زيبا و پاکش همه چيز را بخوانم.چه احساس غريب و زيباييست. خدايا چقدر
دوستت دارم. در کتابي خوانده ام: انسان خوشبخت کسي است که خدا را در درون
خود دارد، و من چقدر خوشبختم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط گم نام
|
در توالی سکوت تو
در تداوم نبودنت
رد پای آشنايی از صدای تو
در ميان حجم خاطرم
هنوز زنده است
هنوز می تپد
و باورش نمی شود
که نيستی
که رفته ای
کجا نوشته اند عشق
اين چنين ميان مرز سايه هاست ؟
اين چنين پر از هجوم فاصله
در تقابل ميان آب و تشنگی
تقابل ميان درد و زندگی ؟
کجا نوشته اند ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:37  توسط گم نام
|
درد دل دختر با مامانش
دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:32  توسط گم نام
|
بدون تو....
خیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم
جمله آخر
خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای ،درست در نقطه آغاز هستی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:32  توسط گم نام
|
و اما عشق ...
عشق
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو
برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا
ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک
جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی،
تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.اما هر چه که در عشق ثابت قدم
تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و
پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا
بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن
را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر
گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر
می شوی و خدا غیورتر..
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی
است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می
ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و
هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و
تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی
از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو
ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست
خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف
کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای
هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.
خدا
به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو
برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای
و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت
را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:30  توسط گم نام
|
به اين مي گن نامه عشقولانه !
1- محبت شديدي که صادقانه به تو ابراز ميکردم
2-دروغ و بي اساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
3- روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
4- به پستي و دورويي تو بيشتر پي ميبرم و
5-اين احساس در قلب من قوت ميگيرد که بالاخره روزي بايد
6- از هم جدا شويم و ديگر من به هيچ وجه مايل نيستم که
7- شريک زندگي تو باشم و اگرچه عمر دوستي ما همچون عمر گلهاي بهار کوتاه بود اما
8- توانستم به طبيعت پست و فرومايه تو پي ببرم و
9- بسياري از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم
10- اين خودخواهي ، حسادت و تنگ نظري تو را هيچ کس نميتواند تحمل کند و با اين
وضع
11- اگر ازدواج ما سر بگيرد ، تمام عمر را
12- به پشيماني و ندامت خواهيم گذراند . بنابراين با جدايي ازهم
13-خوشبخت خواهيم بود و اين را هم بدان که
14- از زدن اين حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش
15- اين مطالب را از روي عمق احساسم مينويسم و چقدر برايم ناراحت کننده است اگر
16- باز بخواهي در صدد دوستي با من برآيي . بنابراين از تو ميخواهم که
17- جواب مرا ندهي . چون حرفهاي تو تمامش
18- دروغ و تظاهر است و به هيچ وجه نميتوان گفت که داراي کمترين
19- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همين سبب تصميم گرفتم براي هميشه
20- تو و يادگار تلخ عشقت را فراموش کنم و نمتوانم قانع شوم که
21- تو را دوست داشته باشم و شريک زندگي تو باشم .
و در آخر اگر مي خواهي ميزان علاقه مرا به خودت بفهمي از مطالب بالا فقط شماره هاي فرد را بخوان(متن هاي آبي را بخون) !!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:30  توسط گم نام
|
قانون صف:
اگر شما از يک صف به صف ديگري رفتيد، سرعت صف قبلي بيشتر از صف فعلي خواهد شد.
قانون تلفن:
اگر شما شماره اي را اشتباه گرفتيد، آن شماره هيچگاه اشغال نخواهد بود.
قانون تعمير:
بعد از اين که دست تان حسابي گريسي شد، بيني شما شروع به خارش خواهد کرد.
قانون کارگاه:
اگر چيزي از دست تان افتاد، قطعاً به پرت ترين گوشه ممکن خواهد خزيد.
قانون معذوريت:
اگر بهانه تان پيش رئيس براي دير آمدن پنچر شدن ماشين تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشين تان، ديرتان خواهد شد.
قانون حمام:
وقتي که خوب زير دوش خيس خورديد تلفن شما زنگ خواهد زد.
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با يک آشنا وقتي که با کسي هستيد که مايل نيستيد با او ديده شويد افزايش مي يابد.
قانون نتيجه:
وقتي مي خواهيد به کسي ثابت کنيد که يک ماشين کار نمي کند، کار خواهد کرد.
قانون بيومکانيک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با ميزان دسترسي آن نقطه نسبت عکس دارد.
قانون تئاتر:
کساني که صندلي آنها از راه روها دورتر است ديرتر مي آيند.
قانون قهوه:
قبل از اولين جرعه از قهوه داغتان، رئيس تان از شما کاري خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشيد.
منبع:http://www.forum.pc-aras.com/
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:27  توسط گم نام
|
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یكی با چشمای نازش دل كوچیكمو لرزوند
یكی با دست ناپاكش گلای باغچمو سوزوند
این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو كه بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . كه بارونی نمی تونی
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:26  توسط گم نام
|
آمريكا => يوزارسيف درخواست بانو زليخا رو مي قبوليد و همه چيز به خوبي خلاص ميشد...
كره
=> آخناتون دو تا شاهزاده داشت كه باهم سر يه دختر دعواشون ميشد كه
تاجره و بعدشم همديگرو ميكشتن و آخر سر هم يوزارسيف دختره رو ميگرفت!
هند
=> يوزارسيف تازه يه جايي كه عاشق شده بود، يادش مي افتاد كه يه پدري
داره و در پي پدرش هم متوجه ميشه كه پدرش از مادر او يه بچه ي ديگه هم
داشته! وقتي ميره برادرشو پيدا كنه مياد ميبينه كه در عشق شكست خورده و
يكي ديگه دختره رو گرفته!
روسيه
=> در حين فيلم يوزارسيف به انرژي هسته اي دست پيدا ميكنه و در رقابت
با كاهنان معبد آمون سعي ميكنن كه يك انسان به فضا بفرستند و يوسف موفق
ميشه با اختلاف 10 دقيقه يه مرد به ماه بفرسته...
مكزيك
=> يوزارسيف و آنخمائو (كاهن معبد) واي ميسن رو برو هم و آخناتن گيتار
ميزنه و اون دو تا دوئل ميكنن و كاهنان معبد هم واي ميسن تماشا... سر ساعت
آنخمائو كشته ميشه!
اسپانيا
=> در حين فيلم 100 زوج عاشق با همديگه ازدواج ميكنن و در اين حين
كاهنان و يوزارسيف فاميل ميشن و همه چيز به خوبي و خوشي خلاص ميشه...
انگليس
=> كاهنان شبانه بوسيله ي تونل گندم ها رو كش ميرن و قهطي 3 سال زودتر
شروع ميشه و دربدر يوزارسيف از گشنگي ميميره و بعدشم كاهنان گاو پرست
ميشن...
فرانسه => همينو بدونيد كه همه چيز اونطوري كه نميخواهيد تموم ميشه...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:26  توسط گم نام
|